نميدانم چه برسرم آمده؟!..
فقط غمگينم...
غمي عميق كه كل شاديهايم را پوشانده
غمي كه نميگذارد ثروتهايم را ببينم وبخندم!..
چه برسرم آمده؟!...
كاش غم وناراحتي ؛دارو داشت
دارويي كه بعد از تزريقش ،دوباره خود خودت ميشدي...
خدايا ،چه برسرم آمده...
از همه ميرنجم...
بي دليل وبا دليل!!..
حتي از كسانيكه در زندگيم ،چندان اهميتي ندارند...
از آنهايي ؛كه دستهاي پر محبتت را ميبينند ،وفقط ارمغانشان ،سختيها ومشكلاتشان است...
از كسانيكه ميدانند چه برايشان ميكني وتشكرها وسپاسهايشان براي ديگريست!!..
من كه اينچنين نبودم ؟...
خدايا ؛آنها چه برسرم آورده اند.
نميخواهم، تلخ باشم!..
يا حتي نميخواهم ،تلخ بنويسم
ولي...
وقتي روي قلبت ؛غباري از غم نشسته ؛جزء تلخي چيزي نميبينني
من دنبال شاديم !...
در همه ي لحظاتم ،در دمادم زندگيم !...
مثل گل آفتابگرداني هستم كه عاشقانه به دنبال نور ميرود...
وهرجا آفتاب مهرباني باشد صورت آفتابگردانم همان جهت است...
گل آفتابگردان درونم را ؛با چه مسموم كرده اند!!.
كه فقط منتظر است.شب شود...
شب شود تا به خلوتش پناه ببرد وسرش را در گليبان فرو ببرد وگريه كند...
در تمام عمرم ،دنبال گريه نبودم
هميشه به هركس رسيده ام گفته ام
لطفا ؛نرنجانيدم !..
نرنجانيدم...
چون درون سينه ام قلبي دارم كه مانند جام كريستالي با ارزشي مي مانند ؛كه حتي نبايد محكم لمسش كنيد !..
گفته ام ،بخدا گفته ام...
گفته ام؛اين قلب ،از گوشت نيست كه اگر رنجيد؛ فقط محكمتر بتپد...
يا حتي اگر زخمي شد ؛دوباره ترميم شود...
نميشود...
باور كنيد،من مي شناسمش ،ترميم نميشود...
قلبم، مانند گل رزيست كه اگر آسيب ديد ،گلبرگهاي شصت پرش ميريزند..
ميريزند وتوهرچه تلاش كني با هيچ چسبي نميچسبند ..
پس ؛آزارم ندهيد...
خواهش ميكنم ،ولم كنيد
بگذاريد در حباب شيشه اي خودم از آفتاب شاديهايم لذت ببرم ،حتي اگر كسي دوستم نداشته باشد....
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان