خرید بک لینک

بربوم نقاشي، حياط خانه امان را به تصوير كشيده ام...

حياطي بزرگ ،با چند كودك..

با چند كودك ،كه بي دغدغه مي خندند

حياطي كه از شاخه ي بلند درخت نارنج باغچه اش ؛قفس مرغ عشقها آويزان بود...

حياطي كه روي پله اش مي نشستيم وتاب خوردن همديگر را به نظاره مي نشستيم...

نگاه مي كرديم وبا عشق مي خنديديم ومي شمارديم...

1-2-3وتاب را هل مي داديم..

با هرپرواز تاب؛قلبهايمان مي تپيد وفرياد شادي سر مي داديم.

اينجا ،تنها يك خانه نيست!...

اينجا ،خانه ي كودكيمان است !..

هركس رسيد گفت:بفروشيدش!؟...

جابجا شويد...

محله قديمي شده...

خانه ي نوساز،بالا شهر بخريد!..

منزل نو،نيز حال وهوايي دارد!...

كسي نيست به آنها بگويد:چه ،را بفروشيم!؟...

اينجا؛خانه امان است

اينجا؛قدكشيديم واستخوان تركانديم...

دروديوار اينجا،پراز خاطرات كوچك وبزرگمان است...

هنوز؛گاهي؛نوشته اي ريز برديوار آجري زير زمينش مي بينيم ،كه نشانه اي از كودكيمان را دارد..

از عاشقيمان،از تنهاييمان ،از ترسهايمان واز كودكيمان...

اينجا؛تنها از آجروسنگ وسيمان نيست!..

اينجا ؛منزل كودكيمان است...

چه روزهاي زيبايي را در آن گذرانديم...

كنار ديوارش ايستاديم وقدمان را اندازه زديم..

وسط اتاقش نشستيم وبزرگ شدنمان را جشن گرفتيم...

خانه امان؛تنها يك خانه نبود،يكي از اعضاي خانواده امان بود...

شايد ،اواز همه بهتر مارا بشناسد!..

شايد نه،حتمـــــــــــــــــــــــا...

اوبهتر از همه دلتنگيهايمان را مي شناسد...

ومي داند از چه خوشحاليم وچه زجرمان مي دهد...

اينجا ؛خانه امان است ؛خانه ي كودكيمان ...

شايد؛ديگر الان حياط خانه امان به آن بزرگي كه در بچگي فكر مي كرديم نباشد!...

يا درخت نارنج ومرغ عشقي باقي نمانده باشد...

وكودكان ديروز،الان قد كشيده اند وبزرگ شده اند...

اما ...

باز ؛اينجا خانه ي كودكيمان است...

با همان ،حياط...

حياطي كه با سنگهاي سفيد پوشيده شده ..

واز گوشه وكنارش صداي خنده هاي بلند كودكيمان به گوش مي رسد...

با همان بلندي وپراحساسي ديروز...

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

صفحه بندی