نمیدانم...
اما,عجیب اینروزها
دلم یک بغل بزرگ خدا میخواهد...
خدایا,اینروزها کجایی؟...
میدانم دوستم داری...
هنوز گاه وبیگاه نشانه ای پراز عشقت را میبینم...
ولی من محبت راه دور نمیخواهم
پس خدایا,کجایی؟...
که مثل همیشه دستت را روی قلبم بگذاری
وبگویی:چرا باز قلبت تند میزند؟...
مگرمن آنجا نیستم؟...
ورو به چشمانم بایستی وبگویی...
فقط مرا ببین
خدایا کجایی؟...
کجایی که طپشهای سنگین قلبم را آرام کنی...
خدایا ,اینروزهایم ,آغوش خداییت را کم دارند
پس خدایا کجایی؟...
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان