با من است
نامم را گذاشته دختر آفتاب !!!..
ميگويد: دختر آفتاب؛عاشقانه بنويس...
از زبان تو، تلخ شنيدن سخت است ...
عاشقانه بنويس!.
عاشقانه هايت را بنويس وبه يال اسب خيال تيز پايت گره بزن...
گره بزن ودر دشتهاي سبز دوستي چهار نعل بتاز
بتاز...
آري؛بتاز وهمجا را پراز شادي وعشق كن
خودت را براي چه محصور كرده اي؟!..
خودت را محصورو مغموم نكن!..
به بعضي كسان نميايد كه غمگين وتنها باشند
بعضيها بايد بخندند ،حتي اگر غمگينند!...
اين را جدي ميگوييم...
وتو يكي از آنها هستي...
تو دختر آفتابي...
پس ،آفتاب باش ؛وبا محبت وبي منت بتاب ...
دخترآفتاب ،از عشق بگو يا از شادي
بلند بلند بخند؛شاديهايت ،صدايت،نفسهايت،حتي غصهايت روزهايم را رنگي ميكند..
تو، مانند رنگين كماني...
گاهي شادي؛وبا شاديت بذر خشكيده اي را سبز ميكني..
گاهي پرنوري و زمين را طلايي ميكني...
اما؛واي به روزي كه غمگين باشي!...
غمگين باشي،آنروز است كه خورشيد نيز كبود ميشود !...
پس ،هميشه رنگين كمان باش...
اما،رنگين كماني كه نيلي اش كم است ...
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان