خدایا,گمشده ام یا گمم کرده ایی... نمیدانم... اما,عجیب اینروزها دلم یک بغل بزرگ خدا میخواهد... خدایا,اینروزها کجایی؟... میدانم دوستم داری... هنوز گاه وبیگاه نشانه ای پراز عشقت را میبینم... ولی من محبت راه دور نمیخواهم پس خدایا,کجایی؟... که مثل همیشه دستت را روی قلبم بگذاری وبگویی:چرا باز قلبت تند میزند؟... مگرمن آنجا نیستم؟... ورو به چشمانم بایستی وبگویی... فقط مرا ببین خدایا کجایی؟... کجایی که طپشهای سنگین قلبم را آرام کنی...
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان
چه زود بزرگ شدم... بزرگ شدم وقد کشیدم همیشه از آینده ام ،تصوراتی دیگرداشتم تصوراتی که حتی با تصورشان شاد بودم اما... هرسال مرداد ماه که میشود رویاها وآرزوها وتصوراتم را بیاد میاورم واقعا ،چه زود بزرگ شده ام... هرچند که خودم را دخترک کوچکی میدانم که هنوز باید بازی کند وصدای خنده هایش تا آسمانها برسد اما میترسم... میترسم روزی برسد که از شادی وبچه بودنم چیزی نماند... انوقت برای ادامه زندگیم چه کنم...
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان
برچسب: معجزه,
نویسنده: آریا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آریا مرادیان