خرید بک لینک

خدایا,گمشده ام یا گمم کرده ایی... نمیدانم... اما,عجیب اینروزها دلم یک بغل بزرگ خدا میخواهد... خدایا,اینروزها کجایی؟... میدانم دوستم داری... هنوز گاه وبیگاه نشانه ای پراز عشقت را میبینم... ولی من محبت راه دور نمیخواهم پس خدایا,کجایی؟... که مثل همیشه دستت را روی قلبم بگذاری وبگویی:چرا باز قلبت تند میزند؟... مگرمن آنجا نیستم؟... ورو به چشمانم بایستی وبگویی... فقط مرا ببین خدایا کجایی؟... کجایی که طپشهای سنگین قلبم را آرام کنی...

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 7:52

چه زود بزرگ شدم... بزرگ شدم وقد کشیدم همیشه از آینده ام ،تصوراتی دیگرداشتم تصوراتی که حتی با تصورشان شاد بودم اما... هرسال مرداد ماه که میشود رویاها وآرزوها وتصوراتم را بیاد میاورم واقعا ،چه زود بزرگ شده ام... هرچند که خودم را دخترک کوچکی میدانم که هنوز باید بازی کند وصدای خنده هایش تا آسمانها برسد اما میترسم... میترسم روزی برسد که از شادی وبچه بودنم چیزی نماند... انوقت برای ادامه زندگیم چه کنم...

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 7:52

خدایا,گمشده ام یا گمم کرده ایی... نمیدانم... اما,عجیب اینروزها دلم یک بغل بزرگ خدا میخواهد... خدایا,اینروزها کجایی؟... میدانم دوستم داری... هنوز گاه وبیگاه نشانه ای پراز عشقت را میبینم... ولی من محبت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 15:07

چه زود بزرگ شدم... بزرگ شدم وقد کشیدم همیشه از آینده ام ،تصوراتی دیگرداشتم تصوراتی که حتی با تصورشان شاد بودم اما... هرسال مرداد ماه که میشود رویاها وآرزوها وتصوراتم را بیاد میاورم واقعا ،چه زود بزرگ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 15:07

هميشه ازنداشته هايم ميگويم وغرميزنمغر،غر،غر... بجز!!... گاهي!!.. كه در آن زندگيت،معجزه اي كوچك رخ ميدهد معجزه ايي كه جز خودت كسي نميتواند معجزه بودنش را درك كند درك كند.كه دراين لحظه اززندگيت خدا درست كنارت بوده دست خدا؛عاشقانه دور گردنت بوده آنجاست كه براي مدتي از غرهايت خسته ميشوي وشايد خجالت بكشي اما چندروز كه گذشت... دوباره خود خودت ميشوي باهمان غرهاي مسخره ي هميشگي..... ادامه مطلب

برچسب: معجزه, نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: چهارشنبه 5 مهر 1396 ساعت: 0:20

آخر چه كاري داري؟!.. چه كاري؟!.. كه از وعده ي ما مهمتر باشد؟.. فكرنميكني ،كسي چشم انتظارت است چشمانم خشك شد بس كه منتظرت بودم كاش؛ميشد وميتوانستم چشم از در بردارم... يا شايد ،اگر در كار و قول خدا شك داشتم راحتتر ،به اين اوضاع عادت ميكردم... دوباره ميپرسم جدي ،چه كاري مهمتر از وعده ديدارمان داري... بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 17:33

نميدانم چه برسرم آمده؟!.. فقط غمگينم... غمي عميق كه كل شاديهايم را پوشانده غمي كه نميگذارد ثروتهايم را ببينم وبخندم!.. چه برسرم آمده؟!... كاش غم وناراحتي ؛دارو داشت دارويي كه بعد از تزريقش ،دوباره خود خودت ميشدي... خدايا ،چه برسرم آمده... از همه ميرنجم... بي دليل وبا دليل!!.. حتي از كسانيكه در زندگيادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

بربوم نقاشي، حياط خانه امان را به تصوير كشيده ام... حياطي بزرگ ،با چند كودك.. با چند كودك ،كه بي دغدغه مي خندند حياطي كه از شاخه ي بلند درخت نارنج باغچه اش ؛قفس مرغ عشقها آويزان بود... حياطي كه روي پله اش مي نشستيم وتاب خوردن همديگر را به نظاره مي نشستيم... نگاه مي كرديم وبا عشق مي خنديديم ومي شماردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

بادبادكي ساخته ام. وبه هر گوشه اش ؛نوارهاي رنگي چسبانده ام. وروي هرنوارش،آرزويي نوشته ام آرزوهايم را نوشته ام... وبعد؛... پروازش داده ام. آرزوهاي من... در هوا... در اوج آسمان ... با هرنسيمي،بطرفي ميرقصند. وباهروزشي،رنگين كماني شاعرانه ميسازند. چرخششان... پيچ وتابشان... رنگهايشان... چه زيبايي دارد...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

گاهي وقتها، آينه ،سنگ صبورم ميشود... روبرويش مينشينم وبه چشمان مهربانش زل ميزنم... واسرارم را از گوشه گوشه ي،قلبم بيرون ميكشم ودوستانه به خود آينه ايم ميگويم خود آينه ايم را دوست دارم... چون با ناراحتيم ؛ناراحت وبا خوشحاليم ،شاد شاد ميشود... وهيچوقت نميگويد اين كه چيزي نيست ؛من بدتر از توام... اما؛وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

با من است نامم را گذاشته دختر آفتاب !!!.. ميگويد: دختر آفتاب؛عاشقانه بنويس... از زبان تو، تلخ شنيدن سخت است ... عاشقانه بنويس!. عاشقانه هايت را بنويس وبه يال اسب خيال تيز پايت گره بزن... گره بزن ودر دشتهاي سبز دوستي چهار نعل بتاز بتاز... آري؛بتاز وهمجا را پراز شادي وعشق كن خودت را براي چه محصور كردهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

روسريم را جلو كشيده ام. حتي تاري از موهايم بيرون نيست با وقار وسربه زير به كارم ميرسم... از كنارم ميگذرد ... وكلامي ونگاهي ،مسموم نثارم ميكند!!! بيمـــــــــــــــــــــــــــار... من چه كردم ،كه تورا بيمارتر كرده !؟... بنظرم با ديدن اينها در ضرب المثلهايمان،بايد تجديد نظر كنيم... ونبايد با قاطعيت بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

مادرم؛عادت خوبي دارد... هرصبح كه از خواب بيدار ميشود... خرده نانها را براي گنجشكها ميريزد... جالب است برايم... مدتهاست؛گنجشكها قبل ازما صبحانه ميخورند از صبح زود،چشم انتظار مادرمند.. روي ديوار مي نشينند وبا هرجيك مادرم را عاشقانه صدا ميكنند .. آنقدر صداميكنند؛تا مادر از در بيرون بياييد باديدنش ؛همه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

در لحظه زندگي كن... چه ميدانيم،دقيقه ي ديگر چه ميشود بخند وشاد باش وشادي ببخش هم خودت را ،هم ديگران را بنظرم مهربان بودن وشاداب بودن سخت نيست!.. اگر قلبت راه مهرباني وشادي را بلد باشد.. شايد محيط قلبمان ،اندازه ي مچ دستي است اما،مساحت وفضاي داخليش زياد است!.. آنقدر زياد كه هرچه آدم ،اضافه كني پر نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

كاش،قلبم آرام بگيرد... كاش... تمنا ميكند براي چيزي كه نميخواهم به او بدهم خسته ام ؛كرده؟!! گاهي مثل كودكي لجباز ؛جيغ ميزند گاهي قهر ميكند گاهي از غصه ،بغض ميكند حالش را كه ميبينم ،غمگين ميشوم... اما ؛چه كنم!؟... كاري از من بر نمي ايد... نميخواهم ونميتوانم ؛كه هر چه او ميخواهدرا برايش فراهم كنم... باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

صفحه بندی